<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rdf:RDF
    xmlns="http://purl.org/rss/1.0/"
    xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#"
    xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
    xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
    <channel rdf:about="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/rss">
        <title>عشق همیشگی</title>
        <description></description>
        <link>http://navid-maryam.mihanblog.com</link>
       <dc:date>2012-05-22T20:45:37+01:00</dc:date>
        <items>
            <rdf:Seq>
                <rdf:li rdf:resource="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/23"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/22"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/21"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/20"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/17"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/16"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/15"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/14"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/18"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/12"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/11"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/19"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/9"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/8"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/13"/>
            </rdf:Seq>
        </items>
    </channel>
    <item rdf:about="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/23">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2012-02-13T12:12:11+01:00</dc:date>
        <dc:source>navid-maryam.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>مریم </dc:creator>
        <title>ولنتاینت مبارک</title>
        <link>http://navid-maryam.mihanblog.com/post/23</link>
        <description>&lt;P align=center&gt;انگار وقتی همه چی خوب پیش می ره دیگه احتیاجی به نوشتن ندارم این چند ماه خیلی بیشتر به هم نزدیک شدیم ولی من نویدو خیلی اذیت کردم، ازت معذرت می خوام و عاشقانه دوست دارم:&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=7 face=Arial&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;/P&gt;
&lt;TABLE style=&quot;BORDER-BOTTOM: #ffffff 1px solid; BORDER-LEFT: #ffffff 1px solid; WIDTH: 100%; BORDER-COLLAPSE: collapse; FONT-FAMILY: tahoma, arial, helvetica, sans-serif; FONT-SIZE: 11px; BORDER-TOP: #ffffff 1px solid; BORDER-RIGHT: #ffffff 1px solid&quot; cellSpacing=1 cellPadding=1 align=center&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;BORDER-BOTTOM: #ffffff 1px solid; BORDER-LEFT: #ffffff 1px solid; WIDTH: 50%; BORDER-COLLAPSE: collapse; BORDER-TOP: #ffffff 1px solid; BORDER-RIGHT: #ffffff 1px solid&quot;&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=7 face=arial,helvetica,sans-serif&gt;&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp;ولنتاین عشقم مبارک&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=7 face=arial,helvetica,sans-serif&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD style=&quot;BORDER-BOTTOM: #ffffff 1px solid; BORDER-LEFT: #ffffff 1px solid; WIDTH: 50%; BORDER-COLLAPSE: collapse; BORDER-TOP: #ffffff 1px solid; BORDER-RIGHT: #ffffff 1px solid&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 256px; HEIGHT: 183px&quot; border=0 hspace=0 alt=ولنتاین align=baseline src=&quot;http://s2.picofile.com/file/7273222896/IMG_0694.jpg&quot; width=1024 height=571&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/22">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-10-13T07:24:14+01:00</dc:date>
        <dc:source>navid-maryam.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>مریم </dc:creator>
        <title>شهرک غرب</title>
        <link>http://navid-maryam.mihanblog.com/post/22</link>
        <description>امروز قرار شده بود بیاد دنبالم ببرتم مترو صادقیه که برم دانشگاه. صبح رفتیم با هم حلیم خوردیم ته کاسه من یه ذره مونده حلیم بود ریخت تو یه ظرف و داد به دوستش تا اونجا کلی حرف زدم اونم خیلی حرف زد تا اینکه رسیدیم صادقیه گفت بعد از ظهر اگه کارم زود تموم شد میام دنبالت گفتم باشه.&lt;BR&gt;شب اومد دنبالم رفتیم آب میوه فروشی تو پرند خیلی حال داد بعدش گفت حالا بریم شام گفت کجا بریم گفتم نمی دونم بعدش گفت بریم یه جایی تو شهرک غرب که با بچه ها می رفتیم اسمش ترنج بود بعد از کلی گشتن پیداش کردیم شامو خوردیمو راه افتدیم&amp;nbsp;خیلی حال داد اون شب ساعت 30/9 رسیدیم خونه اولین بارم بود و خیلی حال داد. </description>
    </item>
    <item rdf:about="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/21">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-09-24T07:11:57+01:00</dc:date>
        <dc:source>navid-maryam.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>مریم </dc:creator>
        <title>صبح چالوس</title>
        <link>http://navid-maryam.mihanblog.com/post/21</link>
        <description>&lt;P&gt;دیشب قرار بود که امروز وقتی از خواب بیدار شدم بهش خبر بدم که بریم بیرون. نمی دونم چجوری صبح ساعت 6 بیدار شدم بهش اس ام اس دادم اونم بیدار بود جوابمو داد گفت الان بریم گفتم الان خیلی زوده گفت نه بیا بریم گفتم چجوری به مامان بگم تصمیم گرفتیم که ساعت یک ساعت بکشم جلو کشیدم جلو به مامان گفتم برم اونم گفت برو رفتیم بعد از نیم ساعت مامان زنگ زد گفت صبحانه خوردید اگه نخوردید بیا خونه بخور برو منم از ترسم گفتم آره حلیم خوردیم&amp;nbsp;ولی هیچی نخورده بودیم از این ور به اوونور آخر نتیجه گرفتیم که بریم چالوس من یه جا بالای سد سراغ داشتم که خیلی باحال بود رفتیم اونجا اولین بارش بود که می رفت.&lt;BR&gt;اونجا کره عسل و تخم مرغ خوردیم منظره سدم خیلی باحال بود چند تا عکسم گرفتیم بعدش قرار شد برگردیم.&lt;BR&gt;تو راه کنار رودخونه وایسادیم. نزدیک بود بندازمش تو آب ولی زورش زیاد بود و نیفتاد خیلی خوش گذشت بعدش اومدیم تو پارک خانواده رو مسائل کاری کار کردیمو بعد از ظهرش رفتیم خونه&lt;/P&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/20">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-08-31T10:48:16+01:00</dc:date>
        <dc:source>navid-maryam.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>مریم </dc:creator>
        <title>عید فطر</title>
        <link>http://navid-maryam.mihanblog.com/post/20</link>
        <description>&lt;P&gt;از دیروز قرار بود بریم بیرون از همون دیروزش دل تو دلم نبود شب همش کابوس می دیدم که بابا اومده و نتونستیم بریم بیرون ساعت کوک کردم واسه ساعت 8 صبح. صبح ساعت 8 ساعت که زنگ زد&amp;nbsp; خاموشش کردم نوید زنگ زد بهم و عیدو تبریک گفت، خیلی حال داد آخه قرار بود ساعت 9 من زنگ بزنم ولی اون سوپرایزم کرد.&lt;BR&gt;بعدش من رفتم دوش گرفتمو ساعت 9 بهش زنگ زدم قرار شد ساعت 10 همو ببینیم.&lt;BR&gt;قرار بود بریم کارتینگ آتشگاه. ساعت 10 راه افتادیم سمت آتشگاه اونجا بغل دریاچه رفتیم چون پیست کارتینگش بسته بود. بعدش تا ساعت 30/12 وایستادیم ولی کارتینگش باز نشد، نمی دونم چرا یهو نوید افسردگی گرفت هر کاریم کردم نتوستم از اون حال درش بیارم واسه همین بهش گفتم بهتره بری خونه چون احساس کردم از با من بودن خسته شده و خوابش می آد.&lt;BR&gt;منو رسوند خونه بعدش... پیشنهاد داد بریم ناهار.&lt;BR&gt;رفتیم رستوران قائم اونجا فضاش عالی بود کل شهر زیر پاهات بود ولی غذاش افتضاح بود 57 تومن پیاده شدیم ولی نمی ارزید ولی پنت هوسش واقعا بهمون آرامش داد با نوید یه یکساعتی راجع به همه چی حرف زدیم.&lt;BR&gt;بعدش رفتیم مهستان چون نوید اصرار داشت برام عیدی بخره، رفتیم اونجا ولی هیچی پیدا نکردیم. &lt;BR&gt;بعدش رفتیم سینما سه بعدی و کلی اونجا خوش گذشت چون نوید پیشم بود بعد از اونم ساعت 30/6 برگشتیم خونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جزو بهترین روزای زندگیم بود اون روز من به نوید می گفتم تیغ تیغیو اون به من می گفت کثیف ولی واقعا دوسش دارم خودشم اینو می دونه ولی نمی دونه چقدر...&lt;/P&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/17">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-08-24T11:44:19+01:00</dc:date>
        <dc:source>navid-maryam.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>مریم </dc:creator>
        <title>رستوران ارکیده</title>
        <link>http://navid-maryam.mihanblog.com/post/17</link>
        <description>&lt;P&gt;صبح از خواب که بیدار شدم بابا رفته بود شمال،یه ماه&amp;nbsp;2 هفته و چند روزی می شد نویدو ندیده بودم، از وقتیم که دوباره آشتی کردیم همدیگرو ندیده بودیم صبح که می خواستم برم سر کار بهترین موقعیت بود که بهش بگو شب همدیگرو ببینیم بهش زنگ زدم قبل از اینکه من چیزی بگم گفت شب شرکت می خواد افطاری بده منم یه خورده ناراحت شدم، گفتم&amp;nbsp;ااا خوب خوش بگذره گفتم آخه بابا نبود گفتم بریم بیرون ولی حالال بیخیال بهت خوش بگذره.&lt;BR&gt;ساعت 30/9 صبح بود که زنگ زد همینطوری موندم آخه اون وقتی که شرکت بود بهم زنگ نمی زد گوشیو که برداشتم گفت شب بریم بیرون منم گفتم افطاری چی گفت اونجا خوش نمی گذره بریم ارکیده منم که دلم براش یه ذره شده بود نه و نوو نیووردم. ساعت 3 بعد از ظهر زنگ زد و گفت 5 میام ولی ترافیک شد و ماشینش خراب شد ساعت30/6 اومد یه ذره عصبی شده بودم ولی با دیدنش همه چی از یادم رفت. همیشه سوپرایزم می کنه..&lt;BR&gt;رفتیم جاده چالوس برای خوش گذرونی تا بالای جاده خوزنکلا رفتیم. &lt;BR&gt;وای خدای من دلم براش خیلی تنگ شده بود فقط می خواستم بغلش کنم یه جا که پیاده شدیم دیگه طاقت نیووردم بغلش کردم دوبار بهم گفت بسه مریم ولی نتونستم دیگه دوست نداشتم ازش جدا بشم وقتی نشستیم تو ماشین خیلی ترسیده بودم که ... ولی اون زود فهمید و دل داریم داد بدش رفتیم رستوران ارکیده.&lt;BR&gt;جای خیلی با کلاسی بود ولی فقط نوید و می دیدم هیچی برام مهم نبود فقط کنار اون بودن آرامش می داد رفتیم اونجا نشستیم شامو خوردیم و&amp;nbsp; نوید 50000 هزار تومن پیاده شد، تا کرج باهم حرف زدیم&amp;nbsp;اصلا دوست نداشتم ازش جدا بشم ولی مجبور بودم برم خونه .&lt;BR&gt;ولی نوید واقعا تمام قشنگیه زندگیه.&lt;/P&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/16">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-08-18T07:21:44+01:00</dc:date>
        <dc:source>navid-maryam.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>مریم </dc:creator>
        <title>شروع دوباره*1</title>
        <link>http://navid-maryam.mihanblog.com/post/16</link>
        <description>&lt;P&gt;نمی دونی چه حالی می ده وقتی احساس کنی عزیزترین چیز زندگیتو از دست دادی یوهو برگرده تو زندگیت وای خدا خیلی ممنونم خیلی ممنون.&lt;/P&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/15">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-08-03T11:33:57+01:00</dc:date>
        <dc:source>navid-maryam.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>مریم </dc:creator>
        <title>حس تنهایی</title>
        <link>http://navid-maryam.mihanblog.com/post/15</link>
        <description>&lt;P&gt;می دونم که هیچ وقت به اینجا سر نمی زنه آخه هفته پیش که تموم کردیم بهش آدرسو رمز وبلاگو دادم گفتم تهشو تو بنویس گفت باشه ولی الان یه هفته گذشته هیچ خبری نشد.&lt;BR&gt;جمعه هفته پیش رفتیم رستوران گفت فکر می کنم هیچ تفاهمی نداریم تموم بشه واسه جفتمون بهتره اصلا ازم سوال نکرد نظرم چیه منم گفتم باشه چون احساس کردم خیلی عذاب می کشه نمی دونم از دست چی از دست کارای من یا یه چیز دیگه که انو بهونه کرد، ولی هر چی بود یه جوری گفت که احساس کردم بدون من راحته تره.&lt;BR&gt;خیلی نامردیه، هر چی فکر میکنم کجا کیو اذیت کردم هدا اینجوری با این آدم گذاشت تو کاسم نمی دونم.&lt;BR&gt;امروز خیلی دلم گرفته بود یه هفتس که تموم شده می دونم دیگه هیچ وقت دوسم نداره شایدم از اول&amp;nbsp; نداشت ولی من خیلی دوسش دارم، دیشب بیمارستان بودم&amp;nbsp; بهش اس ام اس دادم که حالتون چطوره&amp;nbsp; سه بار فرستادم تا بالاخره خیلی ساده جواب داد: ممنون خوبم....&lt;BR&gt;واقعا از اینکه خوب بود خوشحال شدم ولی دلم خیلی بیشتر از قبل گرفت احساس کردم واقعا چقدر براش بی اهمیتم که حتی دلش نخواست بدونه چطورم، &lt;BR&gt;این وبلاگو واسه روز تولدش آماده کرده بودم ولی وسط راه...&lt;/P&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/14">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-05-04T08:27:31+01:00</dc:date>
        <dc:source>navid-maryam.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>مریم </dc:creator>
        <title>بوسه</title>
        <link>http://navid-maryam.mihanblog.com/post/14</link>
        <description>&lt;P&gt;اگه ازتون بپرس بهترین هدیه ای که تا حالا از کسی گرفتید چیه ممکنه خیلی چیزارو بگید ولی بهترین هدیه ای که گرفتم بوسه بود اولین باری که بوسم کرد&amp;nbsp; تو دستم بود هنوز دارمش محکم گرفتمش که در نره خیلی هدیه قشنگیه.&lt;BR&gt;روز تولد اون بود ولی اون این هدیه رو به من داد.&lt;BR&gt;بعد از اون هر وقت بوسم می کرد انگار دنیا دیگه وجود نداره فقط منو اونیم، فقط منو انونیم که تو این دنیا وجود داریم بوسه روی لبامو از همه نوع بوسه بیشتر دوست داشتم انگار وجودمون یکی می شد، نمی دونم چرا با این کار بهم آرامش کامل می داد انگار یکی پشتم بود که از ته دل دوسم داره می خوام یه بوسه بهش بدم که تا آخر عمرش یادش نره به موقعش...&lt;/P&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/18">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-04-10T12:25:31+01:00</dc:date>
        <dc:source>navid-maryam.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>مریم </dc:creator>
        <title>روز تولدم</title>
        <link>http://navid-maryam.mihanblog.com/post/18</link>
        <description>21 فروردین روز تولدم بود بابا شبش از آلمان می اومد واسه همین مامان اجازه نمی داد با نوید بریم بیرون خیلی ناراحت بودم تا اینکه مامان بعد از ظهر راضی شد و گفت زود بریدو زود بیاید.&lt;BR&gt;به نوید زنگ زدمو گفتم زود اومد دنبالم. رفتیم کافی شاپ دوستش. &lt;BR&gt;قبلش کادوهای تفلدم داد اولش بهم قوچم داد وای خیلی دوسش داشتم خیلی مخصوصا که قبلا این کادو رو گرفته بود واقعا دوسش داشتم ولی آخه مجبور بودم پسش بدم بعدش می خواست اذیتم کنه برام یه تیغ با ژلش آورد گفت یه ذره اصلاح کن خیلی اذیتم می کرد بعدش یه گل داد که روش کفشدورکای کوچلو بود بعد از اون یه ساعت برام خریده بود که زیباترین ساعتی بود که تو عمرم دیده بودمش. رفتیم نشستیمو یه چیزی خوردیمو بعدش گفت برو خونه وقتی رفتم خونه گفتم تو چرا نمی ری گفت نسرین می خواد به مامان بگه که مامانتت زنگ بزنه وای دل تو دلم نبود ولی گفت و... </description>
    </item>
    <item rdf:about="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/12">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-04-03T08:05:48+01:00</dc:date>
        <dc:source>navid-maryam.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>مریم </dc:creator>
        <title>اولین باری که دستمو گرفت</title>
        <link>http://navid-maryam.mihanblog.com/post/12</link>
        <description>&lt;P&gt;رفته بودیم تهران یه کاری داشتیم ساعت 6 قرار داشتیم ولی ما 4:30 رسیدیم رفتیم تو یه پارکی همون نزدیکیا نشستیم کنار هم بعد از چند دقیقه ای که گذشت نوید یهو دستمو گرفت، خیلی ازش خواستم ول کنه چون خیلی خجالت می کشیدم ولی از طرفیم نمی خواستم دستمو ول کنه آخه خیلی آرومم می کرد.&lt;BR&gt;بعد از اینکه کارمون تموم شدو تو ماشین نشستیم نوید دیگه دستمو تا کرج ول نکرد حتی دنده رو طوری عوض می کرد که دستم تو دستش بود دلم می خواست دیگه تموم نشه یعنی همیشه دستم تو دستش باشه ولی لوس بازی در می آوردمو می گتم نکن نوید زشته،&amp;nbsp; ولی عاشق اون لحظه بودم که دستامونو محکم به هم گره کرده بودیم و هیچکس نمی تونست جداش کنه&lt;/P&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/11">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-03-04T09:58:30+01:00</dc:date>
        <dc:source>navid-maryam.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>مریم </dc:creator>
        <title>دیدار دوباره</title>
        <link>http://navid-maryam.mihanblog.com/post/11</link>
        <description>یه ماهی بود که همدیگرو ندیده بودیم، اون روز من کنسرت داشتم اصلا کنسرت برام مهم نبود تمام فکرو ذکرم دیدن نوید بود وقتی رفتم جلو کوچشون بیلیت بهش بدم از خوشحالی دیوونه شده بودم. &lt;BR&gt;تو کل سالن فقط دوست داشتم اونو ببینم اون روز واقعا بهترین روز زندگیم بود.&lt;BR&gt;بعد از تموم شدن کنسرت تو قسمت اول دویدم که برم ببینمشو بهش سلام کنم ولی نبود زنگ زدم بهش که کجایی گفت خونه داشتم دیوونه می شدم با خونسردی کامل گفتم باشه ای کاش خدافظی می کردید ولی نامرد پشتم بودو بهم می خندید دوسش داشتم دارم.&lt;BR&gt;برام یه دسته گل بزرگ خرید هنوز خشک شدشو دارم.&lt;BR&gt;ای کاش تو همه کنسرتام اون ردیف اول بشینه و تشویقم کنه. </description>
    </item>
    <item rdf:about="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/19">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-01-05T03:15:33+01:00</dc:date>
        <dc:source>navid-maryam.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>مریم </dc:creator>
        <title>تولد نوید</title>
        <link>http://navid-maryam.mihanblog.com/post/19</link>
        <description>&lt;P&gt;15 دی بهترین روز سال چون بهترین کس زندگیم متولد شد، تولدش شاید یکی دو ماه از آشناییمون می گذشتو من هنوز با فامیلش صداش می کردم.&lt;BR&gt;اون روز از صبح منتظر بود که بریم بیرون ولی من صبحش دانشگاه بودم بعد از ظهر که رسیدم کرج اومد مترو دنبالم با هم رفتیم رستوران روبا قبلش بهم گفت یادت باشه یه چیزیو بهت نشون بدم، وقتی رفتیم نشستیم یه شمع رو میزمون روشن کردن خیلی با حال بود. &lt;BR&gt;نوید یهو فوتش کرد و بعد متوجه نشد که گل بغلش آتیش گرفته حالا من هی بال بال میزدم خاموشش کنم ولی نوید متوجه شمع نشده بود با یه زحمتی خاموشش کردم. وقتی یه ذره از ناهار که ساعت 3 داشتیم می خوردیمو خوردیم نوید موبایلشو گذاشت رو میز گفت بخون، یکی پیام داده بود تولدت مبارک دلم بارات تنگ شده یه هدیه هم برات خریدم. اینو که خوندم اشتهام کور شده بود یکی به نویدم گفته بود دوسش داره وای هیچ وقت دوست ندارم اون لحظه دوباره تکرار بشه، به نوید اعتماد کامل داشتم و اگه اون می خواست حتی اون پیامو بهم نشون نمی داد اون دختر بنده خدام نمی دونست که منم وجود دارم واسه همین شاید نوید منو دوست داشت ولی نوید مال من بود، ولی شادی نوید برام از همه چیز مهم تر بود واسه همین بهش گفتم خوب اگه دوسش داری...&lt;BR&gt;بهم گفت دیوونه ای&amp;nbsp;راستم می گفت چرت گفته بودم خوب اگه اونو دوست داشت الان اینجا با من چیکار می کرد.&amp;nbsp;&lt;BR&gt;اون موقع رفته بودم تو کما رفتیم تو ماشین هدیشو دادمو اونم یه بوس خوشگل واسه هدیه گذاشت تو دستم واقعا حس خوبی بود آخه اولین بار بود...&lt;BR&gt;بعد از اون تو فکر اس ام اس بودم&amp;nbsp; خیلی عصببیم کرده بود بهش گفتم اونم دلداریم داد که فقط منو دوست داره، اون روزیکی از بهترین خاطراتمون بود&lt;/P&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/9">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2010-12-06T04:59:46+01:00</dc:date>
        <dc:source>navid-maryam.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>مریم </dc:creator>
        <title>روما9</title>
        <link>http://navid-maryam.mihanblog.com/post/9</link>
        <description>&lt;P&gt;نوید خیلی دوست داشت سربازی معاف بشه ولی واسه من فرقی نمی کرد ولی از خوشحالی اون خوشحال می شدم واسه همین دعا می کردم معاف بشه، وقتی با خوشحالی تمام گفت معاف شده واقعا خوشحال شدم&amp;nbsp;قرار شد بهم به خاطرش ناهار بده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز قبلش بهم گفته بود تو و ریسم برام هیچ فرقی نمی کنید هیچ حسی بهت ندارم از حرفش خیلی ناراحت شدم خیلی چون احساس کردم دیگه دوسم نداره بهش گفتم خوب تمومش کنیم، گفت باشه بیا بهت ناهار معافی سربازیمو بدم خیلی دوسش داشتم واسه همین قبول کردم.&lt;BR&gt;وقتی دیدمش نمی دونم چرا نمی تونستم راجع به هیچی باهاش صحبت کنم.&lt;BR&gt;الان که دارم اینو می نویسم اون خاطره ها واسم واقعا شیرینه دعواهامونم قشنگ بود:&lt;BR&gt;رفتیم تو روما طبقه بالا نشستیم اون روز 50 تومن پول غذا پیاده شد ولی هیچ کدوم از ما نفهمیدیم چی خوردیم آخه من غذا رو کوفتش کردم البته اینو بعد از 3 روز فهمیدم که حرف من سر میز غذا چقد ناراحتش کرده بود، تا دم خونه دیگه باهام حرف نزد.&lt;BR&gt;ولی فرداش اومد شرکت، شاید یکی از دلایلی که عاشقش شده بودم اینکه همیشه سوپرایزم می کرد، فکر نکنم هیچ مردی به اندازه اون با احساس باشه.&lt;/P&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/8">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2010-11-26T04:45:32+01:00</dc:date>
        <dc:source>navid-maryam.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>مریم </dc:creator>
        <title>اولین باری که اومد دانشگاه دنبالم8</title>
        <link>http://navid-maryam.mihanblog.com/post/8</link>
        <description>ساعت 3 یا 4 بعد از ظهر بود زنگ زد گفت کی تعطیل می شی گفتم ساعت 7 ولی تتا یرسم کرج 8:30 می شه گفت می آم دنبالت. اساسی تعجب کرده بودم نمی خواستم تو زحمت بیوفته هی بهش گفتم نمی خوا بیای سخته و از این جور حرفا گفت وایسا می آم، خیلی ترسیده بودم آخه جاده دانشگاه خیلی بد بود اونم اولین باری بود که می خواست بیاد اصلا دوست داشتم اذیت بشه، تا 7 شاید بالای 20 دفعه از نگرانی زنگ زدم آخرش گفت اگه دیر کردم با سرویس برو، تا 7 وایسادم دیگه روم نمی شد بهش زنگ بزنم 7:5 دقیقه زنگ زد گفت جلو دانشگاتونم از خوشحالی داشتم بال در می آوردم واقعا خوشحال شدم، تا کرج با هم حرف زدیم خیلی خوب بود وقتی کرج رسیدیم جلو مهستان نگه داشت گفت می رم به دوستم سر بزنم بیام منم فکر کردم راست می گه، وقتی اومد تو ماشین نشت گفت چقد این تو بوی بد می آد شیشه ها رو بده پایین همینطوری مونده بودم ... بعدش که شیشه ها رو داد پایین یه شاخه گل رز از روی سقف ماشین اورد پایین داد به من خیلی با حال بودواقعا بوی گل سرخه هنوزم که هنوزه تو کمدم هست بعدش برای اولین بار بهم گفت دوسم داره واقعا سورپرایز شده بودم منم دوسش داشتم ولی یادمه اون زمان حتی اس ام اسیشم بهش نگفته بودم نمی دونم چرا شاید خیلی خجالت می کشیدم.&lt;BR&gt;بعد از اون روز خیلی وقتای دیگه می اومد دانشگاه دنبالم و واقعا شبای قشنگی بود خیلی. </description>
    </item>
    <item rdf:about="http://navid-maryam.mihanblog.com/post/13">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2010-11-24T10:12:38+01:00</dc:date>
        <dc:source>navid-maryam.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>مریم </dc:creator>
        <title>اولین باری که به خاطش گریه کردم</title>
        <link>http://navid-maryam.mihanblog.com/post/13</link>
        <description>خیلی وقت بود تصمیم گرفته بود واسه کار بره به یه شهر دور ولی اصلا دلم نمی خواست تا اینکه قضیش واقعا جدی شد اون شب با هم رفته بودیم بیرون نشت به صحبت کردن که آی من رفتم. وای انگار دنیا برام خراب شده بود، حاضر بودم هر کاری بکنم که نره ولی خودش اینو خیلی دوست داشت که بره همین آرومم می کرد اینکه از کارش خوشحاله نمی خواستم اون شب اشکامو ببینه ولی انقد حرف جدایی زد که دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم&amp;nbsp; از ماشین رفتم بیرون که به هوای آشغال یه ذره هوا بخورم ولی خوب نشدم چون عشقم بود جدایی ازش دیوانه کننده بود، ولی خوشحالم که نرفت خوشحالم که قراره تا آخر دنیا پیش هم بمونیم </description>
    </item>
</rdf:RDF>

