تبلیغات 21 فروردین روز تولدم بود بابا شبش از آلمان می اومد واسه همین مامان اجازه نمی داد با نوید بریم بیرون خیلی ناراحت بودم تا اینکه مامان بعد از ظهر راضی شد و گفت زود بریدو زود بیاید.
رفته بودیم تهران یه کاری داشتیم ساعت 6 قرار داشتیم ولی ما 4:30 رسیدیم رفتیم تو یه پارکی همون نزدیکیا نشستیم کنار هم بعد از چند دقیقه ای که گذشت نوید یهو دستمو گرفت، خیلی ازش خواستم ول کنه چون خیلی خجالت می کشیدم ولی از طرفیم نمی خواستم دستمو ول کنه آخه خیلی آرومم می کرد.
بعد از اینکه کارمون تموم شدو تو ماشین نشستیم نوید دیگه دستمو تا کرج ول نکرد حتی دنده رو طوری عوض می کرد که دستم تو دستش بود دلم می خواست دیگه تموم نشه یعنی همیشه دستم تو دستش باشه ولی لوس بازی در می آوردمو می گتم نکن نوید زشته، ولی عاشق اون لحظه بودم که دستامونو محکم به هم گره کرده بودیم و هیچکس نمی تونست جداش کنه