تبلیغات روز کنسرت می خواستم با نیکتا برم ، بهش زنگ زدم گفم نیم ساعت قبلش اونجا باش گفت باشه با نویدم هماهنگ کرده بودیم که سر ساعت تو سالن باشه تا بیلیطشو بهش بدم اونطور که فهمیده بودم ما ردیف 3 بودیم خواهرش اینا ردیف15، وقتی نیکتا منو دید شوکه شد گفت خیلی عوض شدی آخه تیپ دانشگام با تیپ برونم خیلی فرق داشت سرساعت رسیدیم اونجا به سختی نویدو پیدا کردم اونجا خواهرشو بهم نشون داد بعدها فهمیدم اشتباهی گرفته بودم، وقتی رفتیم تو سالن استرس داشتم ردیف جلو بودیم آهنگای قشنگی خوند ولی انقد صدا گذاری افتضاح بود که ما هیچیشو نفهمیدیم بعد ها وقتی سی دی شو خریدیم تازه فهمیدیم زبون بسته چی می گفت، آهنگ چیکه چیکه شو خیلی دوست داشتم نویدم هی داد می زد چیکه چیکه رو بخون وقتی خوند خیلی حال داد بعد از اینکه کنسرت تموم شد رفتیم بیرون نوید گفت وایسا خواهرمو ببینی ولی خجالت کشیدم بعدشم فهمیدم خواهرش رفته همگی توافق کردیم بریم شام ولی نیکتا می گفت مزاحم خلوت 2 نفرتون نمی شم مام گفتیم این چه حرفیه همه با هم می ریم رفتیم رستوران کنار پارک شرافت خیلی حال داد اولین باری بود که جوجه سوخاری می خوردم. بعدش که تموم شد نیکتا گفت من باید زودتر برم خونه اون رفت بعدش نوید منو تا دم خونه رسوند اون شب واقعا قشنگ بود دیگه نمی خواستم ازش جدا بشم.
بعد از اون بهم زنگ می زد ولی من تا یادمه اون اوایل اصلا زنگ نمی زدم، یه روز دعوتم کرد کنسرت فرزاد فرزین گفت خواهرمینا دارن می رن مام بریم خیلی می ترسیدم شب ساعت 11 فکرشم باید از کلم بیرون می کردم بابا نمی ذاشت اون وقت شب بیرون بمونم ولی از یه طرف خیلی دوست داشتم برم، بهش گفتم نمی آم بابا نمی ذاره گفت خوب بگو با یکی از دوستام می رم همون وقت یه نقشه تو دلم افتاد گفتم بهش نگم تا قطعی بشه، یه روز قبل از کنسرت زنگ زد داشتم می رفتم بیلیط بخرم گفت من زنگ نزنم تو زنگ نمی زنی گفتم نه گفت من اس ام اس ندم تو اس ام اس نمی دی گفتم اس ام اس ندم تو نمی دی گفت نه گفتم خوب من اس ام اس نمی دم تمومش کنیم خیلی راحت گفت باشه منم که شکه شده بودم 3 تا بیلیط خریده بودم گفتم عیبی نداره با بچه ها می ریم خیلی از دستش عصبانی بودم، رفتم خونه اس ام اس داد که آره هر کاری گفتی کردمو به هر سازت رقصیدمو جوابشو دادم با هم حرف زدیم آروم شد بعد بهش گفتم میای کنسرت گفت حوصله ندارم منم اصرار نکردم خداحافظی کردیم یه ربع بعدش زنگ زد گفت میام کنسرت...
2 روز بعدش یکشنبه بود که اومد شرکت، قضیه رو به ندا گفته بودم از صبحش مثل دو تا همکار معمولی بودیم، بعد از ظهرش ریسش بهش گفت بیا بریم خونه گفت با دوستم مترو یک ساعت دیگه قرار دارم اول فکر کردم راست می گه، بعدش یه نیم ساعت که گذشت اومد کنار من نشست گفت بذار یسری از کارارو یادت بدم، همینطوری داشت پیش می رفت که روی کاغذ نوشت خوب نظرت چیه شکه شده بودم تو شرکت دیوانه شده سریع روشو خط کشیدم خیلی می ترسیدم به خاطر اینکه ندا تو اتاق بود دااشت رو ورق می نوشت، یه چند بار این کارو کرد منم هر دفعه روشو خط می کشیدم و به کارم ادامه می دادم تا اینکه ندا رفت بیرو بهش گفتم این چه کاریه گفت خوب جوابمو می خوام گفتم به همین زودی گفت آره گفتم باشه ولی ندا می دونست شوکه شد و خوشحال معلوم بود برگشتنی هر چی بهش اصرار کردم با ما بیاد نیومد فرداش گفت ای کاش دیشب با ما می اومدم دیشب خیلی سخت بود...
فردای اون روز جمعه بود یهو دیدم نوید زنگ زده به گوشیم گفتم روز جمعه با من چیکار داره! خوبش این بود که کسی خونه نبود گوشیو برداشتم بعد از احوال پرسی گفت می خوام ببینمتون گفتم خوب بیاید شرکت گفت نه بیرون از شرکت دو زاریه کجم افتاد ولی به گفتم خودم بابا شاید بنده خدا یه منظور دیگه داره گفتم بیاید شرکت، بعد از اون تا یک هفته اصرار کرد بدون اینکه بگه چیکار داره، منم میگفتم اشتباهه بالاخره پنج شنبه هفته بعدش بعد از دانشگاه گفتم میام ببینمتون گفت باشه میام مترو دنبالتون، وقتی اومد دنبالم رفتیم رستوران آریا تو بلوار جمهوری اونجا یه رولت گوشت برای من سفارش داد واقعا مزش عالی بود هی صبر کردم حرف بزنه ولی هیچی نگفت من شروع کردم گفتم ببینید من اصلا اهل دوستی نیستمو اصلا خوشم نمی آد اونم برگشت گفت بلند شم اینجا یه دور بزنم ببینی از وقت این کارام گذشته، گفتم واسه ازدواجم باید با خانوادم صحبت کنید، گفت یک ماه آشنایی اگه خوشمون اومد به خانوادمون رو تو جریان می ذاریم،گفتم میشه فکر کنم گفت باشه، گفت شرطی دارید 2 تا شرکت گذاشتم که تا الان که درام این مطلب می نویسم سر یه جریانایی فقط یکی ا شرطارو اجرا می کنه، بعدش رفتیم یه آبانار خوردیم خیلی مزه داد، بعدش گفتم من داره دیرم می شه اگه بشه برم کلاس دارم منو رسوند سر کوچمون.
ریس گفته بود باید کلاسای ISO رو بگذرونی منم اسم دوستمو نوشتم که با هم بریم ریس گفت نویدم میاد، بعد از چند روز نوید کلاسای زمان سنجی اسم نوشت گفت می خواید اسم شما رو هم بنویسم دوست داشتم برم ولی فکر نمی کردم بابا اجازه بده بعد از چند روز از دانشگاه که داشتم بر می گشتم دیدم یه نامه با امضای بابا داره خیلی خوشحال شدم، ترتیب کلاسا اینطوری شد 11ریال 12، 13 آبان
روز اول:
کلاس زمان سنجی صبح ساعت 6 اومد جلو در خونمون تا با هم بریم هوا بارونی بود، اولین باری بود که با یه مرد غریبه تنها تو ماشین می شستم خیلی استرس داشتم، اونم هی شوخی می کرد شاید واسه اینکه استرسم کم بشه ترافیکم خیلی زیاد بود، وقتی رسیدیم اونجا ماشینو با یه حرکت خاصی تو پیاده رو پارک کرد. وقتی رفتیم اونجا یکی از همکاراش از یه شرکت دیگه اومده بود، خیلی استرس وحشتناکی بود چون هم محیط ناشناخته بود نه هیچ کسی نبود که باهاش راحت باشم همه اونجا مرد بودن فقط نوید و اونجا می شناختم اون موقعم در حد یه همکاری بود که تازه یه ماه می شناختمش، اونم فهمیده بود حالم خیلی بده موقع ناهار حتی یه لقمه هم نتونستم غذا بخورم، اون که فهمیده بود بعد از ناهار بهم کفت بیا بریم یه دوری بزنیم برام چایی اورد یه ذره دلداریم داد بعدش رفتیم خونه...
روز دوم:
کلاسای ISO شروع شد روز دوم آژانس گرفتیم من رفتم سر کوچشون دنبالش تو راه راننده آژانس آهنگای غمگین گذاشته بود مام تو کل راه اس ام اس می دادیم که چقد مزخرفه کلی حال داد تا رسیدیم ولیعصر بود، رفتیم سر کلاس اینجا دیگه استرس دیروزو نداشتم چون دوستم اونجا بود حدود یک ساعت از کلاس گذشته بود که نوید از کلاس رفت بیرون فهمیدم حالش بد شده، بعد از دو ساعت که برنگشت شدیدا نگرانش شده بودم ، خیلی باحال بود که بالال شهر تهران ایرانسل آنتن نمی داد با گوشی بهار به گوشیش زنگ می زدم ولی در دسترس نبود، داشتم از استرس می مردم گفتم نکنه اتفاقی براش افتاده باشه زنگ زدم به ریس اون گفت الان با خانوادش تماس می گیرم، از کلاس هیچی نفهمیدم استاد هی می گفن آروم باش یه چیزی بخر آخه ناهارم نتونسته بودم بخورم، گفت اگه چیزی نخوری در نمی دم، ساعت 3 بعد از ظهر بود که زنگ زد گفت کلاس تموم شد بیا ونک گفت وسایلمم رو میز بر دار بیار وقتی دیدم گوشیش تو کلاسه داشتم منفجر می شدم، وقتی کلاس تموم شد نفهمیدم چجوری رفتم ونک گفت بیا زیر تابلو هیتاچی نگو اون تابلو هی تغییر می کرده، بالاخره پیداش کردم اگه نا محرم نبود همونجا انقد می زدمش تا دیگه از این کارا نکنه، با تاکسی مستقیم رفتیم کرج تو راه گفنت خیلی سرده پالتومو دادم بهش گفتم بنداز روت گفت نمی خوام ولی با اصرار قبول کرد، بعدش برگشته بهم میگه پالتوت بو قرمه سبزی می ده اول فکر کردم راست می گه ولی بعدش فهمیدم داشت شوخی می کرد
با اون حالش تا سر کوچمون اومد منم چون عذاب وجدان گرفته بودم نمی خواستم بیشتر از این خسته بشه گفتم دوست پسرم بالاتره اونم دیگه نیومد.
بعدها ماجرای اون روزشو تعریف کرد می خواستم آتیش بگیرم
روز سوم:
نوید دیگه نیومد گفت می خوام برم راه آهن دنبال مامانم، منو دوستم رفتیم اون روز خوش گذشت ولی آرزو می کردم ای کاش نویدم می اومد.
شب از مترو که داشتم می اومد اصرار پشت اصرار که می خوام بیام مترو دنبالت منم قبول کردم اومد دنبالمتو راه کلی از خاطرات اون روز واسش تعریف کردم گفتم ای کاس می اومدی مدرکت می گرفتی بعدش وقتی منو رسوند داشتم پیاده می شدم می دونستم ممکنه دیگه شرکت نیاد بهش گفتم دیگه نمی بینمتون چیزی نگفت منم گفتم تو این مدت همکار خوبی بودید از آشناییتون خوشحال شدم اون هیچی نگفت فقط گفت خداحافظ
خوب یادمه یه روز واسه عذر خواهی از اذیتایی که اون روز کرده بود زنگ زد شرکت بعد عذر خواهی برگشت گفت ببخشید می شه شمارتون بدونم که می خوایم هماهنگی کنیم راحت تر باشیم منم شمارمو بهش دادم یادمه اولین اس ام اس که داد یه جک بود که می دونی چرا لرا گیوه می پوشن چون فرق پای چپ و راستشونو نمی دونن.
بعد از اون یه بار اس ام اس زد که چطوری خیلی شکه شده بودم تا حالا هیچ پسری به خودش اجازه نداده بود انقد باهام راحت و صمیمی باشه، اون موقع ها حالش خیلی بد بود یادمه به خاطر این موضوع خیلی براش نگران بودم، واسش نوشتم فکر کنم اس ام اس اشتباهی دادید گفت نه با خودت بودم منم گفتم فکر کنم حالتون مساعد نیست...
از اولین اس ام اسایی که یادمه و خیلی برام جالب بود این بود که یه روز تو شرکت گفتم اگه پروژه تموم بشه باب قراره بهم جایزه بده،اصرار کرد گفت بگو چی چون خجالت می کشیدم بهش نگفتم شب اس ام اس زد که جایزت چیه گفتم نمی گم گفت بابا قراره شوهرت بده خیلی خجالت کشیدم گفتم مگه شوهرم خوشحالی داره گفت پس چی من عاشق اینم که شوهر کنم، گفت اکه عروسی کردی خودم می ام عروسیت دو دستماله می رقصم گفتم نه بابا قراره برام ماشین بخره...
روز اول به خوبی یادم می آد داشت از پله های شرکت می رفت پایین یه پسر خیلی ساده اصلا شبیه یه مهندس نبود بعدش رفتن.
هفته بعد که اومدن سر کار اولین روزی بود که با هم آشنا شدیم، شبیه این مدیرای سخت گیر هی ازم اطلاعات می خواست خیلی ترسیده بودم، اون روز زیاد ازش خوشم نمی اومد چون خیلی سخت می گرفت.
حدود دو سه جلسه از اومدنش به شرکت گذشته بود که اسمشو فهمیدم ریسش می خواست براش فال بگیره که اونجا اسمشو فهمیدم:نوید، یه حس خاصی بهش داشتم احساس کردم می تونم بهش نزدیک بشم، بهش پیشنهاد دادم که اگه از هر کدوم از دخترای شرکت خوشت اومد بگو تا برات آستین بزنم بالا یه جوری نگام کرد.
تا 2 ماه اولش دو تا همکار ساده بودیم خیلی مسخرم می کرد اذیتم می کرد کفرمو در می آورد ولی دوست داشتنی بود.